تبليغاتX
نازنین دلشکسته
یافتمت خدا جون !دیگه تنها نیستم . دوستت دارم

سلام دوستای گلم. حالتون که خوبه؟نماز وروزه هاتون قبول باشه. من بلاخره بعد از این همه وقت اومدم.اما برای اخرین بار اومدم.یعنی اومدم با همتون خداحافظی کنم.نه کسی نمیتونه به این زودیا منا از دنیای وبلاگ ها بندازه بیرون.فقط میخوام تنهای تنها را ترک کنم.

و شاید بعدش برم سراغ یه وبلاگ جدید.دیگه تو این وبلاگ حرفی برای گفتن ندارم.اگرچه تو این مدت دیگه حرفی از تنهایی  نگفتم فقط به خاطر این بود که به خودم بفهمونم نباید نا امید باشم.الانم دارم وارد یه مرحله ی جدید تو زندگیم میشم.منظورم دانشگاهه.بلاخره دقیقه ی نود تصمیمم را گرفتم.مدریت اصفهان را انتخاب کردم.با اینکه شیمی را بیشتر دوست داشتم اما رفتن به یزد مشکلات زیادی داشت.از یه طرف آزاد بود از طرف دیگه هم دوری از خانوادم و شهرم و

از تمام دوستایی که برام نوشتن و تنهام نذاشتن ممنونم.من دیگه نمیتونم تا چند وقتی بیام.اما این قولا میدم که هر وقت اومدم به همتون سر میزنم و فراموشتون نمیکنم.

همتون را به خدای بزرگ میسپارم و امیدوارم تو زندگیتون موفق باشید.شما هم بدی از من دیدید ببخشید.خوبی هام هم حلالتون.

 

التماس دعا.

نسرین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 8:26  توسط نسرین | 

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم اخبار اعلام کرد که نتایج دانشگاه دولتی وآزاد امروزاعلام میشه.

دیگه دل تو دلم نبود.اینقدر استرس داشتم که تمام بدنم یه تیکه یخ بود.قبل از اینکه نتیجم را ببینم خیلی گریه کردم چون احساس میکردم یا اصلا قبول نشدم یا یه جای دور افتادم که اصلا دوست ندارم برم.

تا ساعت 9 همین طور دقیقه به دقیقه کانکت میشدم.وقتی رفتم تو سایت یه چیز باور نکردنی دیدم.واقعا باورم نمیشد.اگرچه روزانه را خیلی دوست داشتم و رشته های پزشکی  را اما چون درست درس نخونده بودم ناشکری نکردم اما تا ظهر همش گریه میکردم تا وقتی که دیدم دو تا از دوستام هم مثل خودم شدن.واقعا نمیدونم چی کار کنم برم یا بخونم برای سال آینده؟اگرچه هنوز جواب آزاد را ندادند منتظر میمونم تا جواب اونم بیاد بعد قضاوت میکنم.واقعا نمیدونم چی کار کنم؟به نظر شما برم یا سال دیگه را هم بخونم؟الانم تنهای تنهاتو خونمون نشستم و دارم با خودم کلنجار میرم.تا چند دقیقه دیگه هم میگم نتایج آزادم چی شد؟بعدش شما هم کمکم کنید.

بچه ها اگر شما جای من بودید کدومو انتخاب میکردید؟

مدریت بازرگانی اصفهان یا مهندسی شیمی یزد؟

 

 

فدای همگی:یه قطره اشک تنها:نسرین دلشکسته

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:32  توسط نسرین | 

 

سلام به همه ی شما دوستای گلم .حالتون که خوبه؟از اینکه دیر کردم واقعاشرمنده .آخه رفته بودم مسافرت.جای همتون خالی مشهد بودم.خیلی خوب بود .یه مسافرت به یاد ماندنی.از همه ی دوستایی که تو این مدت منو تنها نذاشتند و به وبلاگم اومدند واقعا ممنونم. و معذرت میخوام که نتونستم بهشون سر بزنم. ایشالا جبران میکنم.

این دفعه دیگه دست خالی اومدم.مطلب دارم که بذارم ولی اینقدر استرس کنکور را دارم که اصلا حسش نیست وبلاگ آپ کنم.ایشالا بعد از اینکه نتایج اومد با خبرهای داغ و مطالب خواندنی و شاد شاد میام سراغتون.فعلا دیگه مزاحم وقت گرامیتون نمیشم.فقط یه خواهش از همتون دارم اونم اینکه برام دعا کنید قبول شده باشم.از الان شمارش معکوس شروع میشه تا شنبه.

به امید موفقیت همه ی کنکوریها...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط نسرین | 

 

 

سلام. اومدم بلاگم را یکم آب و تاب بدم.اومدم یه ذره این غم و غصه و تنهایی را از وبلاگم بریزم بیرون اما برای همیشه نه.شایدم آره.مهم نیست مهم اینه که من اومدم که وبلاگ تکونی کنم.امیدوارم مطالبم را بپسندید.

 

سخنی از بزرگان:

1-هرگز به احساساتیکه در اولین برخورد از کسی پیدا میکنید نسنجیده اعتماد نکنید.(آناتول فرانس)

2-کلمات بال و پر دارند،همین که قفسشان یعنی دهان باز شود از ان بیرون میپرند و از دسترس ما خارج میشوند ودر کوچکترین شکاف ها راه میابند و بعضی اوقات در ضخیم ترین دیوار ها نفوذ میکنند.(نوبل)

3-تبسم حرفی ندارد ولی سود بسیار میدهد،لحظه ای بیش پایدار نیست ولی یاد آن در سراسر عمر باقی میماند.(جرج نیکولا)

4-دو نفر از پنجره ی زندان به خارج می نگریستند یکی گل ولای را میدید و دیگری ستاره های درخشنده را.(دیل کارنگی)

5-اشک های کسانی که گریان به نزدت می ایند با نوازش پاک کن.

6-دیدن لبخند کسانی که رنج میکشند از دیدن اشک آنان دردناک تر است.(مادام دولیر)

7-عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد.(افلاطون)

8-برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ نکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند.(شکسپیر)

9-آنکه انتقام میکشد یک روز خوشحال است و انکه میبخشد یک عمر.(حضرت علی «ع»)

10-به تمام راههایی که میتوانید،در تمام جاهایی که میتوانید،در تمام اوقاتی که میتوانید،با تمام مردمی که میتوانید،تا انجا که میتوانید خوبی کنید، خوبی.(جانولی)

11-اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس میکند سنگ پرتاب کنی،هرگز به مقصد نخواهی رسید.(لارنس استرن)

12-زندگی رودخانه ای است که مدام به سمت آینده در جریان است،هیچ قطره ای از آن دو بار از زیر یک پل رد نمیشود.

13-میگویند زمان میگذرد،افسوس که چنین نیست،این ماییم که میگذریم و زمان است که میماند.(هانری وایس)

14-حیات بشر چون شبنم است که از روی برگ گلی میلغزد و می افتد.(بودا)

15-یک هدیه ی با ارزش و بدون خرج که هرگز فراموش نمیشود مهربانی و محبت است.(لاورنس)

 

 

 

جزیره ی بی احساس

در روزگاران دور جزیره ای بود که در ان همه احساسات زندگی میکردند؛از جمله ترس،شادی،غم،ثروت و...روزی به احساسات خبر دادند که جزیره در حال غرق شدن است.همه تصمیصم گرفتند جزیره را ترک کنند جز عشق.عشق تصمیم گرفت که تا اخرین لحظات غرق شدن جزیره باقی بماند.

چند روزی گذشت و جزیره هر روز بیشتر در آب فرو میرفت.تا اینکه عشق هم تصمیم گرفت هر چه سریعتر جزیره را ترک کند.نگاهی به اطرافش کرد و ثروت را دید که با قایق زیبایش از آنجا دور میشود.فریاد زد و از ثروت کمک خواست.ثروت گفت قایق من پر از طلا و جواهر است دیگر جای برای تو نیست.عشق همانطور که به دوروبرش نگاه میکرد از غرور خواست که او را همراه خودش ببرد.غرور گفت تو خیس شده ای و قایق مرا کثیف خواهی کرد.

عشق با گریه از شادی کمک خواست اما شادی آنقدر در هیاهوی خود غرق بود که صدای عشق را نشنید.از غم کمک خواست اما غم گفت که من خیلی ناراحتم دلم میخواهد تنها باشم.عشق نا امیدانه به اطرافش مینگریست که ناگهان صدایی او را به خود اورد که میگفت:من تو ا همراهی می کنم و با من بیا.عشق از شادمانی فریاد کشید و همراه احساس نا شناخته شد.اما انقدر خوشحال بود که فراموش کرد اسم احساس ناشناس را بپرسد.

وقتی که به خشکی رسیدند،احساس ناجی بی هیچ کلمه ای راه خود را گرفت و رفت.عشق سراسیمه به سراغ علم رفت و از او پرسید که تو میدانی چه کسی مرا نجات داد.علم گفت زمان.عشق متحیرانه از علم پرسید چرا هیچ کس به من کمک نکرد جز زمان؟!علم لبخندی زد و گفت:«چون تنها  زمان است که عظمت عشق را در میابد

 

چند اصل شادی بخش:

1-شادی خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن تا همیشه از آن برخوردار باشی.

2-انتظار نداشته باش همیشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.

3-در فرهنگ لغت خود شکست را تجربه معنا کن.

4-انتظار نداشته باش با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی.

5-اجازه نده اتفاقات نا خوشایند روحیه ات را خراب کند.

6-تا با خود مهربان نباشی نمیتوانی مهر بورزی.

7-هرگز خود را با دیگران مقایسه نکن.

8-در زندگی به جای شناور بودن شناگر باش.

9-برای اینکه شاد باشی باید شادی آفرین باشی.

10.به هیچ کس امید نداشته باش جز خدا.

11-قلبت را از نفرت خالی کن تا خوشبختی درآن لانه کند.

12-هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا 10 بشمار.

13-در مقابل خواسته ها و گفتار دیگران انعطاف پذیر باش و نخواه که حرف حرف خودت باشد.

14-از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن وبا غلبه بر آنها به خودت پاداش بده.

15-خود را از اسارت زنجیرهای بد بینی ،منفی نگری واسیری آزاد کن.

 

 

اینم یه اس ام اس عشقولانه.من ازش خوشم اومد،برای شما هم مینویسم تا هم وبلاگم عشقولانه تر بشه و هم هر کی خوشش اومد برای عشقش بفرسته.

 

 

من هرگز تحمل شنیدن آهنگ جدایی را ندارم.به خدا سوگند میدهم،اگر عزم جدایی داشتی هرگز این راز را بر من فاش نکن و بگذار چون یوسف گمگشته در وادی بی پایان دوستی شور انگیزمان سرگردان بمانم.

زیرا زندگی با این همه حقارتش به من یاد داد تا فکر کنم و فکر کردن با این همه بزرگی اش به من یاد داد تا دوستت داشته باشم.

 

وخدایی که در این نزدیکی است...

پیرزنی در خواب به خدا گفت:خدایا من خیلی تنها هستم.آیا مهمان خانه ی من می شوی؟ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند تا چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد.پیرزن با عجله به طرف در رفت و در را باز کرد.پشت در پیر مرد فقیری بود.پیر مرد از او خواست تا غذایی به او بدهد.پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را به روی او بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد.پیرزن دوباره در را باز کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد.ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غر غر کنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب باز در خانه به صدا در آمد.این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده.با عجله به طرف در دوید و در را باز کرد.این بار نیززن فقیری پشت در بود.زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با دادو فریاد زن فقیررا دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد.پیرزن نا امید شدوبا ناراحتی سر به آسمان بلند کردوبه خدا گفت:خدایا مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟جواب آمد که:

خداوند 3بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی!!!

 

من این داستان وقتی خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد.به هر حال آموزنده هست.

 

از همه ی دوستایی که اومدند و پیشنهاد دادند که تو وبلاگم چی بذارم ممنونم.امیدوارم همیشه بتونم مطالب مثبت بذارم که همه استفاده کنند و همه شارژ بشن.خلاصه دیگه حرفی نیست.

قربون همگی:نسرین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط نسرین | 

ای  در هم گشاینده ی عقده ها و ای در هم شکننده ی  انبوه اندوه.

ای که ابرهای کدورت و غم را از افق فکر ها بر کنار میکنی.

ای بخشاینده ی این جهان و آن جهان.

ای بخشنده ی دنیا و آخرت گره از کارم بگشا و ابر غم از افق فکرم کنار کن . اندوه انبوه شده  ام را در هم بشکن.

ای یکتا!ای یگانه!ای کمال مطلوب و منتهای آرزوها و امیدها.

پروردگارا مسئله ی من مسئله ی موجود درمانده ایست که سخت محتاج و پرشان است .نیرویش کاهش گرفته و گناهانش افزایش یافته است.

مسئله ی من مسئله ی  درویش تهی دستی است که جز تو توانگری نمیشناسد تا دست دریوزگی به درگاهش پیش ببرد.

مسئله ی من مسئله ی ناتوانی است که جز تو توانایی نمیبیند تا از قدرتش بهره مند شود.

مسئله ی من مسئله ی گناهکاری است که جز تو آمرزنده ای سراغ ندارد تا از وی مغفرت و مرحمت تمنا کند.

 

 

اینم آپ جدید برای دوستایی که منتظر آپ بودن.

این قدر دلم گرفته ،اینقدر تو این مدت خدا را صدا کردم که ترجیح دادم اینجام باهاش حرف  بزنم .

میدونید الان که دارم مینویسم چه آهنگی گوش میدم؟

 

 

تو مگه قسم نخوردی دلما تنهانذاری

روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری

روبه روی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره

دل تو آسمونا من به دنبال دل تو

تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو

تو مگه قسم نخوردی دلما تنها نذاری

هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری

حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی

تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره

نور یک ستاره یک شب جیای مهتابو میگیره

جای مهتابو میگیره

جای مهتابو میگیرهههههههههههههههههههههههههههههههههه

تو مگه قسم نخوردی دلما تنها نذاری روبروم نشستی اما از غریبه کن نداری

 روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره

که دلت دوستم نداره

که دلت دوستم نداره

 

بچه ها من دیگه کمتر میام.ولی شما منو تنها نذارید.بهم سر بزنید.میدونید دیگه حوصله ی هیچ کاریا ندارم.هفته ی دیگه هم عروسی عموم هست.ولی اصلا دل و دماغ عروسی ندارم.دوست دارم تو خونه باشم.ولی اخه مگه میشه؟هر چیزیا بهونه میکنم که نرم نمیشه.هر روز داره اتفاق جدیدی تو زندگیم می افته.باور میکنید الان دقیقا5شبه که اصلا نخوابیدم؟زندگیم به هم ریخته.خیلی تنهام.دلم خوش بود یه دوست دارم تو زندگیم که باهاش حرف بزنم.اما امروز وقتی با تمام وجود ازش کمک خواستم فقط سکوت کرد.شاید فقط اون میتونست کمکم کنه که نکرد.خیلی بده من این دوستمو اندازه ی جونم دوست داشتم.همیشه پای حرفاش نشستم و پا به پاش گریه کردم.هیچ وقت تنهاش نذاشتم.اما الان....

امیدوارم یه روز اینا را بخونه و بفهمه باهام چی کار کرده.اگرچه دیگه خیلی دیره برای جبرانش.شاید دیگه هیچ وقت فرصت نشه.خیلی تنها شدم.واقعا دیگه هیچ کسا ندارم.دارم دیوونه میشم.من ناشکری نمیکنم.ولی دوست خیلی تو زندگی آدم موثره.دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم.دلم خیلی گرفته.بغض داره خفم میکنه.دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم.به هر حال امیدوارم خدا هر کس را رو قلبش باهاش رفتار کنه.دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم.مجبورم همه را بریزم تو خودم.تا چند روزه آینده هم نتایج دانشگاه میاد.دعا کنید قبول شده باشم.من تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ حرفی از تنهایی و نا امیدی و... نگم.اما وقتی اتفاق می افته برام چی؟بچه ها شما اگه جای من بودید با این دوستتون چه رفتاری میکردید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:45  توسط نسرین | 

با تو شروع میکنم که مرا به دیار سکوت کشاندی

سلام به دوستای عزیزم

 

من بازم اومدم خیلی وقت بود آپ نکرده بودم.اصلا دیگه حوصله ی نوشتن نداشتم ولی دیدم اگه ننویسم بدتره .مدت ها بود دیگه تو وبلاگم نیومده بودم.نمیدونم چرا اینجوری شدم،خیلی خستم.دیگه نمی تونم.هر کار میکنم بی خیال  همه چی بشم و زندگی کنم اصلا نمیشه.شب ها همش بازور خوابم میبره،تا حالا این حس را داشتید که مجبورتون کنند یه کاریا که دوست ندارین انجام بدین؟من الان اینجوری شدم.دیگه دوست ندارم زندگی کنم،اما مجبورم،همیشه فکر میکردم اگه یه روزی بیاد که بخوام برم دانشگاه همه چی تغییر میکنه ولی الان میبینم نه این خبرام نیست.نه اینکه فکر کنید خوشحال نیستم از این موضوع ااا ولی دوباره گذشتم داره برام  مرور میشه ،فکر گذشته مثه خوره افتاده به جونم،فقط برام دعا کنید که زودتر از این وضعیت بیرون بیام.

امروز اینقدر دلم گرفته که تصمیم گرفتم بنویسم.شاید همین نوشته ها یکم منو خالی کنه.میدونم خیلی از شما ها منو درک میکنید.ولی قصه ی ندگی من با  همتون یه فرق داره.فقط اینا بدونید که من زخم خورده ی رفاقتم...خیلی بده که آدم از اونی که اسمشا گذاشته رفیق نارو بخوره،دیگه اگه هم جنس خودش بدتر، مگه نه؟

 

تقدیم به یگانه ای که زلال عشق در تمام وجودش جاریست...

 اما کو...

کسی اینجا نیست او گریخته است،اتاق خالی است،آغوشم قفسی است گشوده در باد،با دست هایم نمیدانم چه کنم؟بیدار شدم،همچون طفل نا ارامی که تنها پروناه ی تنهاییش ناگهان از دستش بگریزد،در جستوجویش بیقرار همه سو در اتاق چرخ میزدم.وسراسیمه و شوق زده به هوا میپریدم و بر روی کتاب ها ،گل ها،بر میجستم،به دو دست بر رویش چنگ میزدم و نبود میدیدمش و به سویش میشتافتم و به چنگش میگرفتم و میگریخت و همچنان و همچنان تا گوشه ای نشستم چشم هایم میسوخت،پرده ی گرم اشک فضای اتاق را تار ولرزان میکرد،با زحمت پلک هایم را باز میکردم تا ببینمش.نبود،بود،عطر یادش در هوا موج میزد،وزن  حضورش هوای اتاق را بر سینه ام سنگین میکرد.همه جا از او لبریز بود،اما نمی یافتمش،نبود  اما همه جا میدیدمش،نمیدانم چه حالی بود،نمیدانم چه  خوابی بود؟پروانه من گریخته بود،غیبش زده بود،دیگر باور کردم،دیگر بیدار شدم و چه وحشتناک وبد است،سخت است بیدار شدن.

پروانه  من پس از یک عمر شب تیره  که در خلوت خویش به انتظار آمدنش  میگداختم،ذوب مبشدم و از جان خویش از تن خویش میسوختم، تا به تنهایی گریانم در آید،آمد،آمد اما در خواب آمد،اما نشسته رفت و از پیش من گریخت،تا بیدار شدم نبود،اگر خواب نبودم نیامده بود،اگر بیدار شده بودم نمیگذاشتم برود،فرمان نیایش وار دوست داشتن،عشق نگهش می داشت،اسیرش میکرد ،نمیگذاشت برود،

نه،پروانه گریخت،به شتاب یک شوق،به سبکباری یک خیال،به پریشانی یک آرزوی آشفته،چه میدانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم،خود را به در خانه رساندم،در را گشودم و خود را به دست نسیم سپردم تا شاید نسیم مرا به او برساند.

 

 

خدا جووووووووووووووووون چرا هر چی صدات میکنم جوابما نمیدیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا کمکم کن که خیلی تنهام خیلیییییییییییی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط نسرین | 

سلام سلام سلاااااااام....

بازم سلام به همه ی شما دوستای عزیزم...حالتون که خوبه انشالا؟

من بازم اومدم .دوباره به جمع وبلاگ نویس ها پیوستم.نمیدونم در جریان بودید یانه ولی من وبلاگ قبلی ام را حذف کرده بودم.اما کیوان عزیزم برام دوباره درستش کرد.

من اومدم دوباره،ولی با یه شخصیت جدید...یه دنیای جدید...یه وبلاگ جدید...

اگرچه اسم وبلاگم تنهاست ولی من دیگه تنها نیستم.نمیخوام وبلاگم هم بوی نا امیدی و تنهایی بده.من تو این چند روز خیلی فکر کردم،دیدم انسانها تو این دنیای بزرگ اینقدر مشکل دارندکه اینایی که ما مشکل حساب میکنیم و براشون گریه میکنیم هیچی نیستند...(اینا گفتم خدمت اون دوستایی که سر گذشتشون مثه منه)

راستی بچه ها من یه سفر دو روزه رفتم قم و جمکران...همین سفر منو خیلی تغییر داد.جای همتون خالی به اندازه یه عمر گریه کردم...یه عالمه همتونو دعا کردم.انشالا قسمت همه بشه برین.الانم اگه قسمت بشه میخوایم بریم مشهد...

راستی من یه تشکر به داداش کیوانم بدهکارم که دوباره وبلاگما راه اندازی کرد...اون هیچ وقت منو تنها نذاشت...

کیوان جوووووووووووووووووونم یه دنیا ازت ممنونم.ایشالا جبران میکنم.

انشالا با وبلاگم از این به بعد بیشتر حال کنید...

برای گسترش این وبلاگ به کمک همتون نیاز دارم...

دوستدار همه ی شما:نسرین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:47  توسط نسرین | 
خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ٬ دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام خسته خسته. . .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:36  توسط نسرین | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:23  توسط نسرین | 

ایمانها، یا "روشن ضمیری قلٌابی"، مارا همیشه در فاصله از حقیقت نگاه می دارد.

چه ایمان به بهشت، چه خدا یا هر نامی که ما به آن می دهیم.

مذاهب و راههای معنوی تنها راه را به جزم و تعصب آلوده می کنند.

هر راهی به تمرین و ممارست و تکرار نیار دارد. هیچ تجربه ای از بیرون ، موجب رهایی ما نخواهد شد،

نه داروی مخدر، نه مادر، نه خدا، و نه هیچ روح ابدی... هیچ!

وقتی این لحظه اتفاق بیافتد، ما متوجه آن خرد کلی می شویم، می فهمیم با همه آنانی که به این وضعیت خارق العاده رسیده اند، شریکیم.

پس از آن در اتصال با همه چیز خواهیم بود، و معمای تناقضات آشکار حل خواهد شد.

و سخنان سربسته روشن ضمیران را به روشنی درک خواهیم کرد، نه از راه ذهن،

بلکه از طریق تجربه مستقیم.

چیزهایی هست که نمیتوان به طور مستقیم شرح داد.

شعرایی مثل حافظ و مولوی از بیان مستقیم آن اجتناب کرده اند.

پیامبرانی چون مسیح و موسی از تمثیل استفاده کرده اند،

و صوفیان بی شمار دیگری که به این وضعیت رسیده اند،

از اسطوره و افسانه استفاده کرده اند.

در ذن گفته می شود، هر کس به این وضعیت برسد،

به سادگی می خندد!!

چون لحظه ای که این واقعه رخ دهد،

درک خواهیم کرد، این واقعه همیشه اینجا بوده است،

و ما همیشه آن را می شناخته ایم.

اما ما همیشه تلاش می کرده ایم تا بفهمیم و برای زندگیهای متمادی تنها با ذهن خود بازی کرده ایم.

این، راهش نیست...

روشن ضمیری، فضای بی ذهنی است، فضایی که در روح و قلب

ادراک خالص، اتفاق می افتد

. و آن همچنین، وضعیت عشق بدون قید و شرط است. و همه تلاشهای ما برای فهم آن، بیهوده و عبث خواهد بود.

بیداری، راه بیراهی است، و اصلا ارتباطی به راه ندارد.بیشتر مردم، گروهها و سازمانهای معنوی در وهم به سر می برند ... و به ایمانی چسبیده اند.

ولی، هر چیزی که ما به آن ایمان داریم تا بیدارمان کند،

یا رهایمان سازد، یاوه ای بیش نیست.

حتی این کلمات!!

و هرچه بیشتر ما در این وهم اعتیادآور بمانیم، بیشتر اسیر این عینک تاریک خواهیم ماند.

روشن ضمیری ارتباطی به تفکر ندارد.

و اگر بتوانیم درباره اش فکر کنیم، دیگر روشن ضمیری نیست.

هنوز، چیزی هست. روی هدف تمرکز کنیم، اما هرگز به آن نچسبیم.

آن، چیزی نیست و همه چیز است.

این پارادوکس را بپذیریم.

درباره اش سخنی نمیتوان گفت. چون وضعیتی ورای سخن و شرح است.

اما ما نامهای زیادی برای آن نهاده اید.

خدا، الله، الوهیت، آرامش کیهانی، نظم کیهانی، خداگونگی، سرچشمه، منشا، مبدا....

او اینجاست، تا تجربه اش کنیم . وقتی ذهن را سراسر رها کنیم. وقتی تلاش را متوقف کنیم،

می بینیم که او همیشه اینجا بوده است. وقتی از ذهن جدا شویم، و به خود اجازه حضور دهیم،آنگاه اینجا خواهیم بود.

بسیار ساده، و برای بعضی، بسیار دشوار. افرادی که به این وضعیت رسیده اند، میگویند

برای رسیدن به این وضعیت کاری لازم نیست انجام دهید.

وقتی که از بودا پرسیدند

"چه زمان و چگونه آن واقعه برای شما رخ داد؟" او پاسخ داد که ناگهان این واقعه رخ داد،

وقتی حقیقتا نزاع را متوقف کنیم، آنگاه به وضعیتی میرسیم که شاید آن را بتوان

هشیاری کیهانی

نام نهادسپس ما در "یک" ناپدید می شویم . اگرچه، "یک" چیزی نیست. ذهن، هرگز آن را نخواهد فهمید.

وقتی از ذهن جدا شویم،

تازه آن را به دست آورده ایم.

کاری نیست که برای رسیدن به این وضعیت انجام دهیم چون این وضعیت، همینجا و همین حالاست وتنها کاری که ما باید انجام دهیم، مشاهده است.

هر تلاشی که ما انجام دهیم ، فقط ما را از حقیقت خود دور خواهد کرد. او اینجاست، همین حالا و شرح پذیر نیست...

فقط می تواند تجربه شود.

جستجو، تفکر و تلاش ما را از لحظه حال دور خواهد کرد. بیداری، تجربه است. کاملا آزاد، کاملا رها...مهم نیست چه میکنیم، مهم نیست چقدر مقاومت می کنیم.

روزی بیدار خواهیم شد.این کلمات جدید یا اصیل نیستند. مساله ماییم:

تا کی می خواهیم صبر کنید؟

همین حالا بیدار شویم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:52  توسط نسرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آی عشق آی عشق چهرهء آبی ات پيدا نيست !



يادگار مهربانی می رسد



عاقبت یک روز پیدا میشوی

مثل باران ؛ مثل گل ؛ مثل بهار

مثل خورشید نهان در پشت ابر

مثل پایان قشنگ انتظار



عاقبت یک روز پیدا می شوی

مثل تعبیر شگفت انگیز خواب

مثل وقتی ماه کامل می شود

مثل قانون طلوع آفتاب

*******

پیوندهای روزانه
پسر جهنمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
تنهای ترین تنها
قصه ی دلتنگی من تو هستی
امید جونم
دادشی گلم
کلبه ی طوفان زده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان